رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
پیش می تازم
دنیا بیاید وتماشا کند
بگذار همه ستارگان ، همه سنگ ها،همه درخت ها،همه خانه ها شاهد باشند
آسمان شاهد باش که در زیر سقف بلند تو
یک تنه با انبوهی کبیر از تانک ها وزره پوش هاوسربازان کفرروبرو شدم
لحظه ای تردید به دل راه ندادم
ذره ای ازفعالیت شدید دست بر نداشتم
مثل ماهی درحال سرخ شدن از نقطه ای به نقطه ی دیگر می غلتیدم
ورگبار گلوله در اطراف من می بارید
ومن نیزبه چهار طرف تیراندازی می کردم
وسربازان کفر را بر خاک می ریختم
ای زمین توشاهدی که خون از بدنم جاری بود
وباخاک های پاک توگلی گلگون بوجود آورده بود
ومن ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم
احساس می کردم که عاشورا است ومن درحضور حسین می جنگم
واو چابکی وزبردستی مرا تحسین می کند
واز قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد
او می داند که چقدربه او عاشقم وچگونه حاضرم که در راهش جان ببازم
شیشه رادر بغل سنگ نگه می دارد
من باز یافته ام ـمن رفته بودم ـ من متعلق به خدایم
من دیگر وجود ندارم ـ منی ومنیتی دیگر نیست
دیگر به کسی عصبانی نخواهم شد،دیگر بنام خود وبرای خود
قدمی بر نخواهم داشت،دیگر هوا وهوس در دل خود
نخواهم پرورد، آرزو را فراموش خواهم کرد
دنیا را سه طلاقه خواهم نمود ،همه دردها وشکنجه ها
وزخم زبانها را خواهم پذیرفت.
وبراستی که زخم ودرد درراه حسین(ع) وخدای اوچقدر لذت بخش است.
با پای مجروح خود راز ونیاز می کردم :ای پای عزیزم،ای آنکه همه عمر وزن من را تحمل کرده ای،ومرا ازکوهها وبیابان هاو راههای دور گذرانده ای ، ای پای چابک وتوانا، که درهمه مسابقات مرا پیروز کرده ای،اکنون که ساعت آخر حیات من است از تو می خواهم که با جراحت ودرد مدارا کنی،مثل همیشه چابک وتوانا باشی ومرا درصحنه نبرد ذلیل وخوار نکنی...وبراستی که پای من مرا لنگ نگذاشت وهر چه خواستم واراده کردم به سهولت انجام داد ودر همه جست وخیزها وحرکاتم وقفه ای به وجود نیاورد.
به خون نیز نهیب زدم : آرام باش ،این چنین به خارج جاری مشو ،من اکنون با تو کار دارم ومی خواهم که به وظیفه ات درست عمل کنی...
«شهید دکتر چمران»
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹ ساعت
12:3 AM توسط sepide
|