اين جزر و مد چيست كه تا ماه ميرود؟

درياى درد كيست كه در چاه ميرود؟

اين سان كه چرخ ميگذرد بر مدار شوم

بيم خسوف و تيرگى ماه ميرود

گويى كه چرخ بوى خطر را شنيده است

يك لحظه مكث كرده، به اكراه ميرود

آبستن عزاى عظيمى است، كاين چنين

آسيمه سر نسيم سحرگاه ميرود

امشب فروفتاده مگرماه از آسمان؟

يا آفتاب روى زمين راه ميرود؟

دركوچه هاى كوفه صداى عبور كيست؟

گويادلى به مقصد دلخواه ميرود

داردسر شكافتن فرق آفتاب

آن سايه كه دردل شب راه ميرود

[ألسلام عليك يا أميرألمؤمنين]

این روزها.........

در این روزها که حس دیدن ستاره در دلی نیست در این روزها که آسمان تماشاگری ندارد و دلتنگی در دل ها ستاره های روشن امید را خاموش کرده است در این روز ها که به یاد دیروز بودن امروز را می رنجاند!و یاد فردا را فراموشی فرا می گیرد در این روزها که چشمان ما از باران خسته ترند و از باریدن می نالند در این روزهای دلتنگی آری همین روزها بودن ها نبودن شده است ودوستی ها دوری!!

در این روزهای دوری و دلتنگی مسافران کوچه های زندگی با هم غریبه اند و نگاه از هم می پوشانندبه صبح سلام نمی گویند و شب را بی صدا از یاد می برند !

این روزها دستان مسافران کوچه های زندگی خالی از محبت در جیب هایشان فرو رفته است این روزها روزهای قرار گرفتن " ن" بر سر فعل های بودن و با هم بودن و باهم همدل بودن است!!!!!!!

برسر وفادار ماندن!

لحظه های زندگی

توی زندگی٬ لحظه هایی هست که احساس میکنی٬ دلت واسه یکی تنگ شده٬ اونقدر که دلت میخواد اونارو از رویاهات بگیری٬ کنارت بنشونی و واسشون درد و دل کنی.

وقتی در شادی بسته میشه٬ یه در دیگه باز مشه٬ ولی اغلب اوقات ما اونقدر به در بسته نگاه میکنیم که اون دری رو که واسمون باز شده٬ نمبینیم.

دنبال ظواهر نرو٬ اونا میتونن گولت بزنند

دنبال ثروت نرو٬ چون براحتی از کفت میره

دنبال کسی برو که خنده رو لبت مینشونه٬ چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یه شب تاریک٬ روشن بنظر برسه

اونی رو پیداکن که باعث میشه قلبت٬ لبخند بزنه

خوابی رو ببین که آرزوشو داری

اونجایی برو که دلت میخواد بری

اونی باش که دلت میخواد باشی٬ چون فقط یه بار زندگی میکنی وفقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی داری که دلت میخواد انجامشون بدی

بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیت رو شیرین کنه٬ اونقدرتجربه که قویت کنه٬ اونقدر غم که انسان نگهت داره واونقدر امید که شادت کنه

شادترین مردم٬ لزوما بهترین چیزها رو ندارن.اونا فقط از چیزهایی که سر راهشون میان٬ بهترین استفاده رو میکنن.

روشن ترین آینده ها٬ همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده٬ بنا میشه.

نمیتونی تو زندگی پیشرفت کنی٬ مگه اینکه اجازه بدی خطاها ورنج های روحی گذشتت٬ از ذهنت بره

وقتی بدنیا اومدی٬ گریه میکردی وهرکسی که اطرافت بود٬ میخندید.یجوری زندگی کن که آخرش٬ توکسی باشی که میخندی وهرکسی که اطرافته٬ گریه کنه

وقتی واقعا دلتنگی٬ سالهارو نشمر٬ خاطره ها رو بشمر...

مقیاس عمر٬ تعداد نفس هایی نیست که فرو میبریم بلکه لحظه هایی ست که نفسمونو بیرون میدیم

غم وشادی

غم و شادی



در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است.
او به من گفت:
غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن.
من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم رادر جعبه طلایی!
با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد !
در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجاهستند؟!
خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو این جا هستند، نزد من!
از اوپرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه ها را به من دادی؟
چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را؟
و خدا فرمود:
بنده ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست که قدرشادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها کنی!

 

 

چیزهای کوچک....

چیزهای کوچک،

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد....

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
 
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

ايكاش ما هم يكي از اين آدم ها باشيم.
 
 
 
 محسن زراعتگر

نیا باران


نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من اهل زمینم خوب میدانم

که گل در عقدزنبوراست

ولی ازیک طرف پروانه راهم دوست دارد

نیا باران

 

عادت

انسان به بودن در هر جايي عادت مي كند و ديگر برايش سخت است كه از آنجا برود. نحوه فكر كردنش هم بعد از مدتي عادت مي شود و عوض كردنش سخت است.

جان اشتاين بك

داستانک

گاهی تو سکوت و تنهایی خودم آرزو میکنم کاش منم یه چراغ جادو داشتم که هر وقت آرزویی داشتم دستی بهش میکشدمو از غول چراغ جادوم برآورده شدن آرزوهامو می خواستم ....

کاش زندگی به سادگی دست کشیدن روی چراغ جادو و برآورده شدن آرزو ها بود اما خودمونیم خیلی وقتا غرق آرزوییم و چشمامونو به آرزوهای توی دستمون بستیم و شیرینی بدست آوردنشو حس نکردیم ...

ما کاشکی خلق نشدیم همیشه کاش و ای کاش موندیم چرا ما خودمون غول چراغ های تو دستمون نباشیم اگه چشمامونو خوب باز کنیم هزاران چراغ توی دلها ذهن و باور هامونه که منتظر سروری ما هستن که هر لحظه به ما بگن چشم سرورم!!!!!!!!!!

دهه ی فجر مبارک

 بخاطر لطف دوستانم و نظرات دلگرم کننده شون این قطعه رو تقدیم روی ماهشون میکنم

ومن به عقربه های ساعت خود می نگرم

و زمان می گذرد

اندیشه ام گل پرپر شب بو شده است

ودرون رویایم

ماه نیم رخ

و همه چیز در گذر از یاد من

و قلب من زیر پای رهگذرانی نیمرخ!!

و ازآسمان انتظار دیدن دارم

 ماه دلم را می خواهم

وقرصی روشن از جنس خورشید که بتابد بر من

امیدم امید می خواهد

من ترانه می خواهم 

که بسراید لحظه هایم را............

 

 

خدایا کفر نمی گوییم٫ پریشانم٫ چه می خواهی تو از جانم ؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی٫خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است٫

چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است٫

خداوندا تو تنهایی ومن تنها٫ تو یکتایی و بی همتا٫

ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا٫

 فقط تنهای تنهایم٫

مرا دریاب

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است 
 

اخوان ثالث

فکر می کردم از ساقه شکستم

  باغبان تبرت کو؟ 

از ریشه بزن من که دگر تاب ندارم

  کاش از دل این بوته خبر داشت مسافر  

  آرام نظر کرد و گذرکرد 

  آرام شکستم!!!!!!!!!!

دوستای خوبم این آخرین قطعه ی پاییزیم بودفکر میکنم با بی میلی شما من هم دیگه شعر گفتنمو کنار بذارم !!!!!!!!!!

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش سوز و نوایی نکنیم...
 
یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم...
 
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گرچه در خود شکستیم صدایی نکنیم...
 
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.

رمضان می آید

از عرش صدای ربنا می آید

آوای خوش خدا خدا می آید

فریاد که درهای بهشت باز کنید

مهمان خدا سوی خدا می آید

سلام به همه ی دوستای عزیزم به خصوص نویسنده های وبلاگ فوق العادموندلم واسه همتون یه ذره شدهاین ماه بزرگ و پربرکتو به تک تکتون تبریک میگممنو سر سفره افطار یادتون نره

جهان قرآن مصور است

وآیه ها در آن

 به جای اینکه بنشینند ایستاده اند

درخت یک مفهوم است

دریا یک مفهوم است

جنگل و خاک و ابر

خورشید و ماه و گیاه

با چشم های عاشق بیا

تا جهان را تلاوت کنیم

"سلمان هراتی"

شعر

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

پیش می تازم

دنیا بیاید وتماشا کند

بگذار همه ستارگان ، همه سنگ ها،همه درخت ها،همه خانه ها شاهد باشند

آسمان شاهد باش که در زیر سقف بلند تو

یک تنه با انبوهی کبیر از تانک ها وزره پوش هاوسربازان کفرروبرو شدم

لحظه ای تردید به دل راه ندادم

ذره ای ازفعالیت شدید دست بر نداشتم

مثل ماهی درحال سرخ شدن از نقطه ای به نقطه ی دیگر می غلتیدم

ورگبار گلوله در اطراف من می بارید

ومن نیزبه چهار طرف تیراندازی می کردم

وسربازان کفر را بر خاک می ریختم

ای زمین توشاهدی که خون از بدنم جاری بود

وباخاک های پاک توگلی گلگون بوجود آورده بود

ومن ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم

احساس می کردم که عاشورا است ومن درحضور حسین می جنگم

واو چابکی وزبردستی مرا تحسین می کند

واز قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد

او می داند که چقدربه او عاشقم وچگونه حاضرم که در راهش جان ببازم

شیشه رادر بغل سنگ نگه می دارد

من باز یافته ام ـمن رفته بودم ـ من متعلق به خدایم

من دیگر وجود ندارم ـ منی ومنیتی دیگر نیست

دیگر به کسی عصبانی نخواهم شد،دیگر بنام خود وبرای خود

قدمی بر نخواهم داشت،دیگر هوا وهوس در دل خود

نخواهم پرورد، آرزو را فراموش خواهم کرد

دنیا را سه طلاقه خواهم نمود ،همه دردها وشکنجه ها

وزخم زبانها را خواهم پذیرفت.

            وبراستی که زخم ودرد درراه حسین(ع) وخدای اوچقدر لذت بخش است.

با پای مجروح خود راز ونیاز می کردم :ای پای عزیزم،ای آنکه همه عمر وزن من را تحمل کرده ای،ومرا ازکوهها وبیابان هاو راههای دور گذرانده ای ، ای پای چابک وتوانا،            که درهمه مسابقات مرا پیروز کرده ای،اکنون که ساعت آخر حیات من است از تو می خواهم که با جراحت ودرد مدارا کنی،مثل همیشه چابک وتوانا باشی ومرا درصحنه نبرد ذلیل وخوار نکنی...وبراستی که پای من مرا لنگ نگذاشت وهر چه خواستم واراده کردم به سهولت انجام داد ودر همه جست وخیزها وحرکاتم وقفه ای به وجود نیاورد.

به خون نیز نهیب زدم : آرام باش ،این چنین به خارج جاری مشو ،من اکنون با تو کار دارم ومی خواهم که به وظیفه ات درست عمل کنی...

                                                                 «شهید دکتر چمران»

رها

جوانه می زند انگار قلب تاریکم    منم مسافر کوچه های پاییزی    تو جنس عشقی و من چرا نمی دانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  رهای حس عجیبی ام خدا نمی دانم !    تو تکیه گاه پیجک دل من باش     من امتداد تو ام     رهاتر از من باش      تو حس عجیب مرا باور کن   وآتش دل مرا شعله ور تر کن      بسوز در من و بسوزانم     رهای حس عجیبی ام نمی دانم؟؟؟   تو روزنه ی روشن که می مانی؟؟؟؟؟؟؟؟ تو انتهای رهاییم را نمی دانی؟

همه روز روزه بودن            همه شب نماز کردن    

 همه ساله حج نمودن           سفر حجاز کردن

ز ملاهی و مناهی               همه احتراز جستن             

   به معابد و مساجد            همه اعتکاف کردن

 دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

 شب جمعه ها نخفتن          به خدای راز گفتن       

 ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

 به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

 که :

                                     « به روی نا امیدی در بسته باز کردن»

شمارش

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل و تبارم چه کنم؟

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!!! 

مرحوم سید حسن حسینی

 

خدایا: مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون

 همه کس گیر شده است وقاحتش از یاد رفته وبیماری

ای شده است که از فرط عمومیتش هر که از ان سالم

مانده باشد بیمار می نماید مصون بدارتا: « به رعایت

مصلحت ...حقیقت را ذبح شرعی نکنم»

                                                                                             دکتر علی شریعتی

دوست ان است که عیب هایت را

هم چو ایینه رو به رو گوید

نه چو شانه با هزار زبان

پشت سر رفته موبه مو گوید

تقدیم به دوستای گلم

باز کن پنجره را که ببینم ساحل  که ببینم  باران  که ببینم ره چشمان تو راباز کن پنجره را که ببینم دریا که ببینم قایق  که ببینم مه شبهای تو را باز کن پنجره را که ببینم ساحل  که ببینم دریا و نگاه پاکت  ودل رویاییت و سر انجام رسیدن ها را باز کن پنجره را که در آغوش سحر  بشنوم سازشقایقها را باز کن پنجره را که دلم بگشاید رو به سوی دریا  باز کن پنجره راکه دل تنهایم پا به پای دل تو در کنار اموسوی ساحل برود باز کن پنجره راکه ببینم باریدل دریایی تو و دو چشم ساحلو صدای مرغیکه ندا داد به ماسخن دریا را سخن پنجره راتا بگویم به افق که سرانجام افق نیست سرانجام امید نیست سرانجام نگاه دریا و دوباره فردا  همه ی پنجره ها باز شوندرو به سوی دریا                                    رو به سوی فردا

خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای  که برای زیستن گذشته است

 حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر

 بیهودگی اش سوگوار نباشم .

 بگذار تا ان را من خودم انتخاب کنم

.اما ان چنان که تو دوست داری...

پیرمرد به من سیب هدیه  داد!

 انگارهمین دیروز بود ... بوی بارون وشکوفه و بهار باغو پر کرده بود.  پیر مرد اسپری شو از جیبش بیرون آوردو نفسی تاز کرد .موهاش سفید بود یکدست یکدست. به یک رنگی قلب مهربونش !همیشه یه پیرهن آبی میپوشید آسمونی بود صمیمی تر از بارون !مثل همیشه کنار پرچین های باغش تو دنیای کودیمون غرق بودیم و پای درخت آلبالو بچگی میکردیم با هر نسیم همراه میشدیم و کنار پرچین ها رها میدویدیم ....... پیر مرد کنار پرچین وایستادوآروم  صدامون کرد جلورفتیم پیرمرد بهمون سیب تعارف کرد بعدها فهمیدم همسایه ی دنیای کودکی هام آسمونی شده هنوز عطر  سیب های سرخش توی دستامه هنوز سیب برام بوی کودکی رو میده..............این خاطره کاملا حقیقیه میتونیدبوی سیب رو توی دستاتون استشمام کنید اگه دلتنگ روزهای  کودکیتون هستید.. 

خدایا: اتش مقدس شک را ان چنان در من بیفروز تا همه

 ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و ان

گاه از پس توده ی این خاکستر لبخند مهرواره بر لب های

 صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند...

 

استاد دکتر علی شریعتی

 

عدالت در زمانِ ما
معنی ِ وارونه ای دارد!
عدالت
معنی ِ وارونه و بیهوده ای دارد!
عدالت، لکّه  ی ننگِ دروغ است
عدالت، یک فریب ِ اجتماعی ست!
عدالت، یک مترسک
یک عروسک
یک لباسِ خیمه شب بازی ست!
عدالت
آلت ِ خون و قِتال است.
عدالت
آلت ِ ظلم و فغان است.
عدالت
آلت ِ زهد و ریاکاری ست.
عدالت
آلت ِ دست ِ جهانخواری ست.
عدالت در زمانِ ما
دریغا
معنی ِ وارونه ای دارد!
عدالت
ای دریغا ...
معنی ِ بیهوده ای دارد!

*منتظریم که بیایی*

بازی کودکانه

بر نگاه ساحلم                    طرحی از دریا کشیدم          موجی آمد و شست        طرح دریای مرا      باورم خیس و رنگارنگ       چشم بستم و من هم           موج را سوی دریا کشیدم           بعد از آن نقاشی و رنگ          سوی دریا من دویدم

کاکتوس

بااین همه گل های سرخ وصورتی آبی            گل های شادابی           که در گلزارهای ماست           اینجا کنار پنجره گلدان خاری هست          خاری بیابان پرور و بیگانه و محبوس      خاری به نام  کاکتوس افسوس!     "کوار"

 

پنجره زیباست اگر بگذارند

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای خودم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

از سهراب  

شهاب بارون

میگن یکی تو زمین ستاره رو دوست داره ستاره هر شب براش یه تک اشاره داره یکی داره تو زمین ستاره رو می شماره ستاره هم واسه اون مدام خبر می آره تو خواب اون زمینی امشب نبود ستاره آخه می گن که امشب می خواد بارون بباره دعا کنیم ما امشب ستاره ها بتابن ستاره ها واسه ماه شهاب بارون بذارن